تبليغاتX
زندگی,عشق,لبخند - یه چراغ قرمز دیگه

زندگی,عشق,لبخند

یه چراغ قرمز دیگه

نمی دونم چرا هر چی اتفاقه باید پشت چراغ قرمز بیفته

شنیده بودم از مامانم که دوتا چهارراه مونده به خونه یه پسربچه هست که شبها میاد و گل می فروشه یه چیز عادی که خیلی جاها می بینیم ولی کنجکاو شدم که ببینمش مخصوصا که می گفت اصلا به سر و وضعش نمیاد دست فروش باشه هم خیلی خوشگله هم مرتب و تر تمیز

شانسم زد و یه شب که از بیرون میومدم پشت همون چهار راه به چراغ قرمز خوردم یه دفعه یاد اون افتادم و بین ماشین ها دنبالش گشتم دیدم آره یکی داره گل می فروشه بودن معطلی شیشه رو دادم پایین .اونم فهمید و سریع اومد جلو ازش پرسیدم چند میدی ولی گوش نمی کردم که چه جوابی داد فقط واسه این پرسیدم که چیزی گفته باشم بعد نمی دونم چی شد گفت خانوم همشو ببر .من هم بدون حرفی همشو گرفتم نمی دونم چقد بهش دادم ولی یادمه گفت نه خانوم کمه من هم بیشتر دادم چراغ سبز شد ...

وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم گلهارو تو چندتا گلدون گذاشتم از بس زیاد بودن تو یه گلدون جا نمی شد .خیلی هاش پژمرده بود ولی مهم نبود...

 

نمیتونم دیگه به بچه هایی که پشت چراغ قرمز گل می فروشن بی تفاوت باشم.(یکی نیست بگه حالا اگه پشت چراغ قرمز نه یه جای دیگه گل بفروشن دلت نمی سوزه)

تینا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:58  توسط زهرا بلادر  |