لحظه های نفرین شده
صبر کردم اونقدر که دیگه معنی صبر هم برام عوض شده بود
اونقدر منتظر موندم که دیگه زندگی معنی دیگه ای جز انتظار برام نداشت
ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود نمی دونستم چی می شه...
دیگه نمی تونستم این همه استرس و اضطراب رو تحمل کنم، دیگه بس بود
تنهایی چیزی نبود که بشه بهش عادت کرد ، شاید بشه گفت قابل تحمل ولی نه برای همیشه
فکر می کردم دیگه حالم خوب نمی شه فکر می کردم آخرین روزهای عمرمه، اونقدر به مرگ فکر می کردم که دیگه زندگی رو فراموش کرده بودم
تینا
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:49  توسط زهرا بلادر
|
