تبليغاتX
زندگی,عشق,لبخند

زندگی,عشق,لبخند

خانه و جاده

خانه به من می گوید :

«رهایم مکن که اینجا سرای گذشته های توست . »

جاده به من می گوید :

« در پی من بیا که من فردای توام . »

من به هر دو می گویم :

« مرا نه گذشته ای و نه آینده ای است .

اگر بمانم ، در ماندنم رفتنی است

و اگر راهی شوم در رفتنم ماندنی است .

تنها در عشق و مرگ تغییر و حادثه ای است . »

 

TINA

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:26  توسط زهرا بلادر  | 

یه اشتباه

اول فکر کردم می تونه کمکم کنه

بعد دیدم خودش به کمک نیاز داره

اول فکر کردم خیلی شجاعه

بعد دیدم من شجاع ترم

اول فکرکردم می تونه

بعد دیدم من بهتر می تونم

.....

دیگه بهش فکر نکردم

ولی اشتباه کردم

ما جفتمون به کمک احتیاج داشتیم

از کسی که همیشه می تونه

همیشه شجاعه

همیشه کمک می کنه

و همیشه هست

ولی باز هم به هم کمک کردیم

 

TINA

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 0:58  توسط زهرا بلادر  | 

فکر کنم هممون ارزش عشق رو فراموش کردیم !!!!!!


روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در
كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر
كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به
همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به
زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي
شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي
خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد
كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك
كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن
از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته
بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت
زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق
نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر
به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد
و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را
ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و
جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه
ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي
عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟
شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه
مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از
مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو
گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران
نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه
دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود.
جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه
به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي
توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و
وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما
نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت
جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بانم كه چه كسي
مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است
كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

 

TINA


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:47  توسط زهرا بلادر  |