
پیتر به دنبال بقیه ی خود بود
همیشه فکر می کرد که چرا نصفه است
همیشه دوست داشت کامل شود
مردم شهر پیتر همه نصفه بودند و هیچ وقت به کامل بودن فکر نمی کردند ولی پیتر فرق داشت
برای او مثل بقیه این قضیه عادی نبود
از خیلی ها پرسید ، خیلی کتاب خواند ، خیلی جاها رفت ولی جوابی پیدا نکرد
تا اینکه یک روزمتوجه چیزی شد که می توانست جواب او باشد
پیتر متوجه دنباله ی خود شد که همیشه به دنبال خود روی زمین می کشید
بله این همان بقیه ی پیتر بود که همیشه همراهش بوده و به آن توجهی نداشته
....
پیتر خودش باید بقیه ی خود را کامل می کرد ،
هر طور که می خواست ،
هر طور که فکر می کرد بهتر است .
از آن زمان به بعد پیتر با بقیه فرق داشت
و این باعث شد آنها نیز به کامل شدن فکر کنند.

تینا
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:56  توسط زهرا بلادر
|
the sheep
the story
one story that says u were wrong
u want to start the story one that i know
one that i wanted to hear it
one that i hate
i hate because i wanna u to be right
i leave u not to hear
i leave because i dont want to counte the sheeps
now
u know
uve changed ure story
and i wanna to be one of the characters like the others.
its some years that this story have finished
but
everyone want to listen to this and me again, too
تینا

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:3  توسط زهرا بلادر
|
آینه داشت دروغ می گفت
و هیچ کس اهمیت نمی داد ،
همه به قیافه ای که سال ها در آینه دیده ، عادت کرده بودند
عادت کرده بودند
در حالیکه سالها بود چهره های خود را ندیده بودند ،
ندیده بودند که چقدر زشت شده اند ،
ندیده بودند که چه بر سر خود آورده اند.
آینه داشت دروغ می گفت
آینه دروغ می گفت و لذت می برد
آینه داشت لذت می برد چون زندگی اش این بود .
آینه همان شکلی بود که در خود نشان می داد
پس تصمیم گرفته بود که همه چیز را زیبا نشان دهد تا خودش نیز زیبا شود .
آینه این بود .
آینه گناهی نداشت.
همه می دانستند که آینه دروغ می گوید.
تینا

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:23  توسط زهرا بلادر
|
در قرن پیش جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروف لهستانی حافظ دعیم را ببیند .
جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاقی ساده زندگی می کند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از ان فقط میز و نیمکتی در اتاق دیده می شد.
جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟
حافظ گفت : مال تو کجاست؟
ـ : لوازم منزل من ؟ اما من اینجا مسافرم.
روحانی گفت : من هم همینطور .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:46  توسط زهرا بلادر
|
خوب آره
اینجوری هم می شه
هر کی رو میبینی می تونی حدس بزنی چه جور ادمیه
خیلی وقت ها هم حدست درست در میاد
خوش شانسیته!
ولی تا حالا چند نفر رو اینجوری دید؟
چند نفر رو دید که در مورد قضاوتشون اشتباه نکردن؟
اگه فکر کنی میبینی خیلی کم
خیلی کمن
خودت چی؟
من؟!
من زود قضاوت نمی کنم
شاید هم اصلا خیلی وقت ها به آدم ها فکر نکنم
چه فرقی می کنه که هر ادمی چه جوری باشه؟
وقتی آدم نسبت به همه بی تفاوت باشه چه فرقی می کنه که اونا چه جوری باشن؟
اینجوری آدما هر رفتاری هم بکنن تعجب نمی کنی و ازشون هیچ توقعی نداری شایدم بشه گفت هر جور که باشن همون جوری قبولشون می کنی!!
تینا

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:57  توسط زهرا بلادر
|
مهمه که سال نو می شه؟
مهمه یه سال از عمرت گذشت؟
یه سال بزرگتر شدی؟
یه سال به پیری نزدیکتر شدی؟
یه سال بیشتر می فهمی؟
مهمه که یه سال بیشترمی فهمی تو این دنیای کثیف چی میگذره؟
این همه بدبختی .فقر.حق کشی
این همه نا امیدی و شکست
برای چی؟
اصلا می تونی اینا رو توجیه کنی؟
می تونی بفهمی چرا این همه بی عدالتی؟
چرا آدما به هم بد می کنن؟
چرا
مگه غیر اینه که همشون تو هچلن؟
غیر از اینه که همشون گرفتار یه تحمیلن؟
یه تحمیل بزرگ
بودن
...
...
اگه از نبودن می ترسن
چرا به هم کمک نمی کنن؟
اگه هم نمی ترسن. چرا هستن؟
...
نبودن چیه؟
تینا

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط زهرا بلادر
|
نمی دونم چرا هر چی اتفاقه باید پشت چراغ قرمز بیفته
شنیده بودم از مامانم که دوتا چهارراه مونده به خونه یه پسربچه هست که شبها میاد و گل می فروشه یه چیز عادی که خیلی جاها می بینیم ولی کنجکاو شدم که ببینمش مخصوصا که می گفت اصلا به سر و وضعش نمیاد دست فروش باشه هم خیلی خوشگله هم مرتب و تر تمیز
شانسم زد و یه شب که از بیرون میومدم پشت همون چهار راه به چراغ قرمز خوردم یه دفعه یاد اون افتادم و بین ماشین ها دنبالش گشتم دیدم آره یکی داره گل می فروشه بودن معطلی شیشه رو دادم پایین .اونم فهمید و سریع اومد جلو ازش پرسیدم چند میدی ولی گوش نمی کردم که چه جوابی داد فقط واسه این پرسیدم که چیزی گفته باشم بعد نمی دونم چی شد گفت خانوم همشو ببر .من هم بدون حرفی همشو گرفتم نمی دونم چقد بهش دادم ولی یادمه گفت نه خانوم کمه من هم بیشتر دادم چراغ سبز شد ...
وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم گلهارو تو چندتا گلدون گذاشتم از بس زیاد بودن تو یه گلدون جا نمی شد .خیلی هاش پژمرده بود ولی مهم نبود...
نمیتونم دیگه به بچه هایی که پشت چراغ قرمز گل می فروشن بی تفاوت باشم.(یکی نیست بگه حالا اگه پشت چراغ قرمز نه یه جای دیگه گل بفروشن دلت نمی سوزه
)
تینا

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:58  توسط زهرا بلادر
|
پسر بچه مشغول رد شدن از خیابان بود، چراغ قرمز و ماشین ها پشت خط سفید.
پسر بچه از لابلای ماشین ها رد می شدو با دقت به ماشین ها و آدم های داخل آنها نگاه می کرد، بی وقفه همه ی ماشین هایی را که از کنارشون می گذشت رو زیر نظر داشت، خوب مسلما ماشین های شیک و گران قیمت رو بیش تر نگاه می کرد و از کنار ماشین های قراضه و ارزان قیمت که رد می شد ، فقط گذری نگاهی می کرد.
اون فقط ماشین ها رو آدم ها رو نگاه نمی کرد .فکر هم می کرد به اون آدم ها و احساساتشون و افکارشون و زندگیشون ، آیا اون ها هم مثل ماشین هاشون با هم فرق داشتن یا مثل هم بودند؟ چراغ سبز شد ، ماشین ها حرکت کردند. پسر بچه هم دیگه از خیابون رد شده بود و به دوستاش که اونطرف منتظرش بودن پیوسته بود.
با اونها غرق در شادی و خوشحالی رفت و همه ی اون افکار رو به فراموشی سپرد.
تینا

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:27  توسط زهرا بلادر
|
تلخی این خواب شیرین هنوز با من است
تلخی آن لحظه ی دور فراموشم نشد
گذشته رو فراموش می کنی
بدون اینکه بخوای
دوست داری خیلی لحظاتش رو فراموش نکنی
هیچ وقت
وقتی که بدون بال پرواز می کنی
یه رویا هر چند ناممکن
زمانیکه زندگیت دوباره شروع می شه
وقتی زمان برای توست
حالا یه تغییر
فقط کافیه یه تغییر بکنی که نا خواسته نباشه
خودت خواسته باشی و برای رسیدن بهش تلاش کردی
فرار از یه تاریکی
یه تاریکی که همه جا رو گرفته
اون وقته که ترجیح می دی دیگه گذشته رو فراموش کنی
نه؟
نمی دونم بعضیا می گن فراموشش نکن چون باعث می شه ارزش تغییرت رو همیشه بدونی و از یادت نره
بعضیا می گن فراموش کن که تلخی اون ها اذیتت نکنه
پس چرا خدا یه کاری کرده که فراموش کنی!
چه لحظات خوب چه بد
حداقل باعث کمرنگ شدن اون ها می شه
تینا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:59  توسط زهرا بلادر
|
موش ها سمور می شوند و
ماهی ها نهنگ می شوند و
مارمولک ها تمساح...
قطره ها رود می شوند و
رود ها دریا ...
چراغها خورشید می شوند و
چمن ها درخت ...
پرنده ها سیمرغ می شوند و
قورباغه ها دایناسور ...
و
من
تو
می شوم.
(خدایا بگذار باز گردم . قول می دهم دیگر میوه ی جهنمی نخورم .)
تینا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:19  توسط زهرا بلادر
|